روشنفکران
ادوارد سعید
برگردان: علیرضا ثقفی
آیا روشنفکران قشری بسیار وسیع هستند یا محدود؟. آیا آنان یک گروه برگزیده از مردماند؟ میان دو توصیف مشهوری که در قرن بیستم از روشنفکران ارایه شده است، از این نظر اختلاف اساسی وجود دارد. آنتونیو گرامشی، سوسیالیست ایتالیایی، روزنامهنگارفعال و فیلسوف سیاسی برجسته که در دورهی حکومت موسولینی میان سالهای 37-1926در زندان بود.، در یادداشتهای زندان خود نوشت: همهی مردم روشنفکر هستند، هر چند ممکن است بگوییم همهی مردم در جامعه عملکرد روشنفکر را ندارند.(1) زندگی گرامشی نمونهای است از نقشی که او برای روشنفکر قائل بود. او در عین حال که سازمانده مبارزات کارگران بود، استاد واژهشناسی، روزنامهنگار و یکی از آگاهترین تحلیلگران اجتماعی بود. هدف وی تنها بوجود اوردن یک جنبش اجتماعی نبود، بلکه تلاش میکرد تا همراه با جنبش اجتماعی یک بنیان فرهنگی نیز بهوجود آورد.
گرامشی اعتقاد داشت کسانی که نقش روشنفکر را در جامعه بازی میکنند به دو بخش تقسیم میشوند: اول روشنفکران سنتی نظیر معلمان، متخصصان و کارمندان که نسلاندرنسل به کار یکنواخت خود ادامه میدهند،. دوم روشنفکران سازمانیافته که. گرامشی آنان را مستقیما در ارتباط با طبقات و نهادهایی میداند که روشنفکران را برای ساماندادن به منافع خود تربیت میکنند و شرکتهای سرمایهداری در کنار خودشان تکنسینهای صنعتی، متخصصان اقتصاد سیاسی، آموزش و پرورش، حقوقدانان و ... را بهوجود میآورند.(2)
بر طبق نظر گرامشی، متخصصان اطلاع رسانی و ارتباطات اجتماعی که تکنیکهایی را برای بدست آوردن سهم بیشتر در بازار برای یک کمپانی (مثلا مواد شیمیایی یا ارتباطات) اختراع میکنند، دارای سازمان روشنفکری هستند. گرامشی معتقد است روشنفکران سازمان یافته بهطور فعال با جامعه پیوند دارند و مدام سعی دارند برای گسترش بازارها و جلب رضایت مردم افکار را تغییردهند. در حالی که معلمان و محققان که به نظر میرسد کم و بیش در یک جا باقی میمانند برای سالهای طولانی کاری یکنواخت را انجام میدهند و شباهتی به آن روشنفکرانی ندارند که بطور سازمان یافته در حرکتاند.
جولین بندا در نقطهی مقابل گرامشی قراردارد. او روشنفکران را همانند دستهی کوچکی از اقشار برگزیده و فلاسفه نخبهای میداند که عطیههای معنوی هستند و آگاهی نوع بشر را شکل میدهند. بندا در مقالهی "خیانت روشنفکران" به جای آنکه زندگی روشنفکری را مورد بررسی قراردهد، بیشتر به روشنفکرانی حمله میکند که به اعتقادات خود پشت کردهاند و اصول خود را مورد مصالحه قراردادهاند. او از تعداد کمی شخصیتهای برجسته به عنوان روشنفکران واقعی نام میبرد. سقراط و مسیح بارها مورد توجه او قرار میگیرند و از شخصیتهای برجستهی معاصر نظیر اسپینوزا، ولتر و ارنست رنان نیز نام میبرد. به نظر او روشنفکران واقعی خالق اندیشهاند. آنان تک ستارگانی هستند که تنها معیارهای فناناپذیری از حقیقت و عدالت را مورد تایید قرارمیدهند که قطعا این جهانی نیست. از نظر بندا آنان نخبگانی هستند که با عوامالناس فرق دارند. آنها انسانهایی هستند که از پیشرفتهای مادی بهره میگیرند، از نظر فردی رشد میکنند و در صورت امکان مناسبات نزدیکی با قدرتهای مادی دارند. او میگوید: " روشنفکران واقعی آنهایی هستند که در فعالیتهایشان به دنبال نتایج عملی نیستند. تمام آنها بهدنبال کسب لذت شخصی از کار هنری، علمی یا تفکرات متافیزیکی هستند، بهطور خلاصه پیشرفت غیرمادی دارند و به این ترتیب بهطور قطع درباره آنان میتوان گفت:"معبود دنیوی ندارند."
در عین حال، مثالهای بندا کاملا مشخص میکند که او به "اندیشه"، "رهایی مطلق"، "دیگر جهانی"، "برجِ عاج"، "در خود فرورفتن"، مسایل پیچیده و موضوعات پنهانی صحه نمیگذارد. از نظر او روشنفکر واقعی زمانی که با اشتیاق فوقالعاده و پیروی از اصول، فساد را تقبیح و از منافع ستمکشان حمایت میکند و حاکمیت ظالم را به مبارزه میطلبد، وظیفهی خود را انجام میدهد. او میگوید: " لازم به یادآوری است که چگونه فنلون و ماسیملون جنگهای لویی 14 را تقبیح کردند. چگونه ولتر تخریب پالاتیت ، رنان خشونت ناپلئون، باکلی ناشکیبایی انگلستان در برابر فرانسه و در دورهی معاصر، نیچه وحشیگری آلمان را در برابر فرانسه محکوم کردند.(3)
به نظر بندا مشکلات مهم جامعه امروز به مسائلی همانند جایگزینی ارزشهای اخلاقی با چیزهای شبیه به "سازمان دادن و یا تحریک احساسات عمومی " مربوط میشود. این تحریک احساسات بامسائلی همانند فرقهگرایی،تحریکات قومی، جنگهای ناسیونالیستی و منافع طبقاتی ایجاد میشوند.
نوشتههای بندا مربوط به سال 1927 است، زمانی که هنوز رسانههای عمومی به صورت وسیعی گسترش نیافته بودند. در آن موقع او هنوز نمیدانست که به خدمت گرفتن روشنفکران برای تحریک احساسات در برابر دشمن چقدر مهم است. سیستم کاملی از تبلیغات جدید که بتواند حقایقی همانند شجاعت و شرافت ملی را وارونه تعبیر کند، چگونه است. بندا هنگام ارائه مجموعه نظریههای غیرقابلانعطاف خود دربارهی ماموریت روشنفکران دقت وموشکافی لازم راندارد. طبق نظر بندا روشنفکران واقعی خطر شکنجه و تبعید و اعدام را در نظر دارند. آنها شخصیتهای سمبلیک دارند که با گردنفرازیشان از دیگران مشخصاند و از حرکات عملی فاصله میگیرند. با این تعریفها روشنفکران از نظر بندا نمیتوانند زیاد باشند یا بهطور عادی در حال گسترش باشند. آنها افراد دقیقی هستند و شخصیتهای قوی دارند. علاوه بر ان، دایما با وضعیت موجود مخالفت میکنند. به همین دلایل روشنفکرانی که بندا از آنان صحبت میکند، تعداد کمی از مردان برجسته هستند (او هیچگاه زنان را به حساب نمیآورد) که فریادهای بلند آنان و نفرینهای خشن آنان از فراز، انسانها را مورد خطاب قرارمیدهد. بندا هیچگاه نمیگوید که این مردان چگونه به حقیقت دست مییابند و آیا تلاش آنان برای دستیافتن به اصول ازلی از مسیرهای غیرمادی است یا نه؟
بدون شک روشنفکر واقعی به صورتی که بندا تصویر میکند، جالب است. بسیاری از نمونههایی که بهصورت مثبت یا منفی ارایه میدهد، قابل تعمقاند به عنوان مثال: دفاع ولتر از خانوادهی داگلاس یا برعکس وحشت ناسیونالیسم از نویسندگان فرانسویای نظیر موریس بررا، کسیکه بندا رمانتیسم خشن و تحقیرآمیزی به نام " شرافت ملی " فرانسه را به او نسبت میدهد(4) نمونههای آن هستند. روحیهی بندا تحت تاثیر مسالهی دریفوس و مسایل جنگ جهانی اول شکل گرفت .هر دوی اینها آزمایش سختی برای روشنفکران بودند. در چنین شرایطی روشنفکران باید یکی از این دو گرایش را انتخاب میکردند: یا شجاعانه در برابر گرایشات نادرست نظامیگری، نٍژادپرستانه و احساسات ناسیونالیستی موضعگیری کنند یا مطیعانه و گلهوار حرکت کنند و از محکومیت غیرمنصفانهی افسر یهودی، آلفرد دریفوس، حمایت کنند و برای تحریک جنگ، شعارهای وطنپرستانه سر دهند. بندا، پس از جنگ جهانی دوم کتابش را دوباره چاپ کرد..ا ین بار یک سری حملات را به روشنفکرانی که با نازیسم همکاری کرده بودند یا غیرمنتقدانه از کمونیسم دفاع کرده بودند به آن اضافه کرد اما مسالهی مهم واصولی در کار بندا این است که او روشنفکران را بهعنوان بخشی مجزا بررسی میکند.او روشنفکر را فردی میداند که قادر است حقیقت را در برابرقدرت بیان کند وبا حرات سخن بگوید بهگونهای که هیچ قدرت جهانی، هر چند بزرگ وبا ابهت، نتواند او را از بر خورد نقادانه و نکتهسنجانه باز دارد.(در حقیقت بندا مخالفان نظام حاکم را روشنفکر میداند وموافقان را روشنفکر نمیداند). اما تحلیل گرامشی از روشنفکر بهعنوان کسی که عملکرد خاصی در جامعه دارد، از آنچیزی که بندا ارائه میدهد به واقعیت نزدیکتر است. بهخصوص در انتهای قرن بیستم در شرایطی قرار داریم که انبوه حرفههای جدید، نظیر مجریان رادیو و تلویزیون، محققان حرفهای، تحلیلگران، کارمندان کامپیوتری، ورزشکاران، حقوقدانان، روزنامهنگاران، مشاوران، مدیران، کارشناسان سیاسی، مشاوران حکومتی، نویسندگان، گزارشگران و... اندیشههای گرامشی را تایید میکند.از نظر گرامشی هر کسی که در حوزهی مربوط به تولید یا علوم کار میکند،یک روشنفکر است. در بسیاری از جوامع صنعتی شده غرب تناسب میان دانش صنعتی و آنهایی که تولید فیزیکی واقعی را انجام میدهند، به نفع دانش صنعتی دگرگون شده است.جامعهشناس امریکایی، الوین گلدنر، چند سال پیش گفت که روشنفکران طبقهی جدیدی هستند و مدیران امروزه شادمان هستند که جایگزین طبقات قدیمی و کهنه شدهاند. در عین حال گلدنر گفت:همانند عناصر تعالیطلب، روشنفکران با انبوه مردم سرو کار ندارند، بلکه روشنفکران تبدیل به اعضای فرهنگ استدلالی شده اند(5) هر گروه از روشنفکران اعم از نویسنده، ویرایشگر، استراتژیست نظامی، حقوقدان بینالمللی و دیگران بهزبان مخصوصی صحبت میکنند و رفتار خاصی را ارائه میدهند که برای مردم غیرمتخصص فهم آن مشکل است. فیلسوف فرا نسوی، میشل فاکولت، میگوید: روشنفکران بینالمللی همانند سارتر، جایگاه خودشان را بهعنوان روشنفکر خاص یافتهاند. آنها کسانی هستند که بر طبق یک برنامه کار میکنند و برای به کارگیری تجربیات خود توانایی لازم را دارند.(6)در اینجا فاکولت به طور خاص روبرت اپنهایمر، فیزیکدان امریکایی، را مثال میآورد.او آن زمان که پروژهی بمب اتمی، لوس آلموس را در سال 45- 1942 سازماندهی کرد و سپس تبدیل به یک کمیسر مسایل علمی در ایالاتمتحده شد، خارج از حوزهی تخصصی خودش حرکت کرد.
امروزه روشنفکران در سطح وسیعی گسترش یافتهاند و خود موضوع مطالعه شدهاند.(موضوعی که به دنبال پیشنهاد اولیهی گرامشی در یادداشتهای زندان ادامه یافت). او برای اولین بار روشنفکران را به عنوان اساس کارکنان جامعهی مدرن ونه بهعنوان یک طبقهی اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد. قرار دادن کلمات "از" و"و"بعد از کلمهی روشنفکر که همراه خود مجموعهای از مطالعات را در بارهی روشنفکران به دنبال دارد، وسعت و اهمیت مسائل روشنفکران را در برابر ما قرار میدهد. هزاران روشنفکر، تاریخدان، جامعهشناس در جامعه وجود دارند. هر ناحیهای از جهان روشنفکران خاص خود را بوجود آورده است و هربخش از آنان مورد بحث و مناظرهی پرحرارت و شدید قرار گرفتهاند. هیچ انقلاب بزرگی در تاریخ بدون روشنفکران صورت نگرفته است وبر عکس هیچ حرکت ضد انقلابی بزرگی بدون روشنفکران به سامان نرسیده است.روشنفکران پدران ومادران جنبشها وهمچنین فرزندان و نوههای آن نیز هستند. همواره این خطر وجود دارد که موقعیت وتفکرات روشنفکران درانبوه جزئیات محو شود و روشنفکران در جریانهای اجتماعی به حرفهایها یا افراد دیگری تبدیل شوند.
آنچه من میخواهم در این بحثها مورد مطالعه قرار دهم، تطابق مسایل انتهای قرن بیستم با موضوعاتی است که گرامشی عنوان کرده است. میخواهم تا کید کنم که روشنفکر فردی با نقش ویژهی اجتماعی است که نمیتواند حرفه خود را کمرنگ کند و سطح خود را پایین آورد. او عضوی صلا حیتدار و وابسته به طبقهی اجتماعی است که موضع خاص خودش را دارد. مسالهی اصلی در بحث من این است که روشنفکر فردی است که به او این توانایی داده شدهاست که سخنگو و بیانکنندهی یک نظریه، یک وضعیت و یک تفکر برای مردم باشد. روشنفکر به طور مشخص جایگاه خاصی برای به نمایش گذاردن مسائل نادرست دارد و نمیتواند برای خود نقش دیگری قائل باشد. روشنفکر باید با جزمگرایی و انجماد فکری مبارزه کند و خود بهوجودآورندهی آنها نباشد. او باید فردی باشد که به سادگی با حکومت و موسسات بزرگ همکاری نکند.کار مشخص او بیان کردن حقوق تمام مردم است که بهطور عادی فراموش یا کنار گذارده شده است. به این ترتیب مبنای روشنفکر اصول عام است که این اصول عبارتند از اینکه: تمام انسانها برداشتهای معینی از مسائل مربوط به آزادیها و حقوقاجتماعی دارند. آزادیها و حقوق انسانی در برابر همه قدرتها وملیتها یکسان است و روشنفکر باید پایمال شدن و نابودی این حقوق را افشا کند و شجاعانه در برابر بهدست آوردن آن ایستادگی کند."این مساله از نظر فردی و پیوند با جامعه نیز مطرح است. من به عنوان یک روشنفکر مسایل مربوط به خودم را در برابر مخاطبین ابراز میکنم و اینکه چگونه آنها را تنظیم کنم، اهمیت چندانی ندارد. این مساله اهمیت چندانی ندارد که من این مسایل را بهعنوان کسی که سعی در گسترش آزادی وحقوق انسانی دارد برای خودم مطرح میکنم یا نه. من این مسایل را میگویم و مینویسم زیرا در برابر هر واکنشی این مسایل اعتقادات من هستند. علاوه بر آن دیگران نیز به دنبال همین خواسته ها هستند. به این ترتیب دنیای عمومی و خصوصی به هم پیوند خورده است. تاریخ من، نوشتههای من، ارزشهای من و شرایط من که بازتاب تجربیات من است از یک طرف و چگونگی ورود و ارتباط این تجربیات با جهان اجتماعی، آنجا که مردم دربارهی جنگ، آزادی، حقوق اجتماعی تصمیم میگیرند، از طرف دیگر درهمآمیختهاند. در چنین وضعیت دنیای خصوصی روشنفکر وجود ندارد. از لحظهای که شما کلمات را به زبان میرانید و سپس آنها را چاپ میکنید وارد جهان اجتماعی شدهاید. هیچ روشنفکری به "تنهایی" وجود ندارد. شخص روشنفکر همواره بهصورت رییس، سخنگو یا سمبل یک وضعیت، حرکت و موضوع، عرض اندام میکند. گر چه همواره احساسات شخصی و انحرافهای شخصی وجود دارد. مهم آناست که یک روشنفکر مخاطبان خود را خوب درک کند. برآشفتگی، مخالفت و عدم رضایت مخاطبین اهمیت زیادی دارد.
بهطور کلی روشنفکر بیان کننده مسایل است. اوکسی است که علیرغم همه موانع، نظرات و خواستههای خود را بیان میکند. بحث من آناست که روشنفکران افرادی هستند که هنر بیان کردن دارند واین بیان میتواند به صورتهای مختلف در سخنرانی، نوشته، آموزش یا حضور در رسانهها باشد. این حرفه آنقدر مهم است که برای همه مردم شناخته شده است و با تعهد، خطر، آسیبپذیری و شجاعت همراه است. مثلا هنگامی که من نوشتههای برتراند راسل یا ژان پل سارتر را میخوانم، لحن مخصوص و بحثهای خاص آنان مرا تحت تاثیر قرارمیدهد. بدان سبب که آنان به آنچه میگویند اعتقاد دارند. آنان نمیتوانند به خاطر عملکردهای نامشخص و یا ملاحظات بوروکراتیک راه خطا بروند .
در مطالعاتی که درباره روشنفکران صورت گرفته، خصوصیات زیادی از آنان ارایه نشده است. تاثیر عملکرد واقعی، کارهای برجسته و تمام آنچه که نیروی حیاتی یک روشنفکر را تشکیل میدهد، به اندازه کافی به تصویر کشیده نشده است. اسحاق برلین، نویسنده روسی قرن نوزده در حالی که تحت تاثیر رمانتیسیم آلمان قرن نوزده قرار دارد چنین میگوید: " مخاطبین آگاهی را بهوجود میآورند و او بهطور کلی آنها را تایید میکند." (7) بهنظر من بعضی مسایل وابسته به نقش روشنفکر مدرن است. این همان چیزی است که وقتی روشنفکری نظیر سارتر رادرنظر میآوریم، وضعیت شخصی، اصالت فردی، تاثیر مشخص و خطری را که در باب مسایل مستعمراتی به جان خریده است یا موضعگیریهای اورا مد نظر داریم ، تعهدا درباره تضادهای اجتماعی، که دوستان را شاد و مخالفان او را خشمگین کرده است،. وقتی ما دربارهی درگیری سارتر با سیمون دوبوار مطالعه میکنیم یا مناظرهی او با کامو را در نظر میآوریم یا همکاری با جین جنت را میبینیم، همواره سارتر را در محیط اطرافش محور قرار میدهیم. در حقیقت در چنین محیط و چنین حوزههایی سارتر، "سارتر" بود. همان شخصی که مخالف درگیری فرانسه در الجزایر و ویتنام بود بدون توجه به ضعفها و ناتواناییهای او بهعنوان یک روشنفکر، مجموعهی روابط و ناتوانیهای اوشرایطی را بهوجود آورد که به گفتههای او منجر شد و او را نه به عنوان یک واعظ اخلاقی بلکه بهعنوان یک روشنفکرمعرفی کرد.
در زندگی مدرن امروز ما میتوانیم بیانات روشنفکران را به سادگی مشاهده کرده و درک کنیم و دیگر به پخش افکار پنهانی یا بهراه افتادن جنبشهای اجتماعی وسیع برای اشاعه اظهارات روشنفکر نیازی نیست .(8) بلکه میتوان بهطور کاملا خاص، با انجام کار برجسته اجتماعی و حیاتی که در ارتباطی نزدیک با زندگی روشنفکر است، همانند یک نمایشنامه یا داستان مطالب روشنفکرانه را ارایه داد.
امروز نمایشنامه یا داستان مادهی خامی برای رشتهی خاص جامعه شناسی نیست، بلکه زمینههایی برای ارایه نظرات و مسایل اجتماعی است. مسایلی که برای اولین بار در انتهای قرن نوزده و اوایل قرن بیستم در کتاب " پدران وپسران ِ" تورگنیف و" تعلیم و تربیت احساساتی ِ" فلوبرو " سیمای هنرمند جوانِ" جویس بیان شد، عمیقا واقعیتهای اجتماعی را تحت تاثیر قرارداد و با ظهور ناگهانی عنصری جدید به نام روشنفکر جوان مدرن مسایل تغییر کرد.(9)
تصویری که تورگینف از عقب ماندگی روسیه در دهه 1860 ارایه میدهد،چکامهوار و ساده است. او روسیهی آن زمان را چنین تصویر میکند :" مردان جوانی که زندگی را از پدرانشان به ارث بردهاند، ازدواج میکنند و دارای فرزند میشوند و زندگی را کم و بیش به همان شکل ادامه میدهند. این وضع بدون تغییر است تا یک آنارشیست و شخصیت کاملا شکل یافته به نام بازارف وارد زندگی آنان میشود. اولین چیزی که توجه مارا به خود جلب میکند آن است که او وابستگیاش را به والدین کنار گذارده و پیش از آنکه فرزند خانواده باشد، دارای یک شخصیت خود ساخته است که با عادات و مسایل نادرست کلیشهای معمول مقابله میکند. او بیشتر به ارزشهای علمی و غیر احساسی که پیشرو و عقلانی هستند تاکید میکند.
تورگینف میگوید: " نمیخواهد بازارف را خیلی بزرگ کند، آنجا که بازارف خانواده کیرشف را استهزا میکند و هنگامی که پدر میانسال خانواده با شابرت بازی میکند بازارف با صدای بلند به او میخندد، بیاحساس، خشن و بیعاطفه است. بازاراف ایدههای ماتریالیسم علمی آلمان را مطرح میکند و میگوید: طبیعت برای او معبد نیست بلکه محل کار است. " و وقتی عاشق انا سرگئی نوا میشود، دختر جلب او شده اما وحشتزده است. برای دختر بیقید و بند بودن او تلاش آنارشیستی روشنفکر بود که هرجومرج را پیشنهاد میکرد. وقتی که دختر با اوست میگوید: " بودن با او همانند پس و پیش رفتن در لبهی پرتگاه است. "زیبایی و جذابیت رمان" پدران و پسران " در آناست که تورگینف یک ناسازگاری میان روسیهای که تحت حکومت خانوادههاست با عشق و مهر فرزندی ارایه میدهد و همزمان با آن روش قدیمی انجام کار و نیروی پوچگرایانه و مخرب بازارف را به نمایش میگذارد. شخصیت بازارف که به نظر میرسد تصور او از نظر تاریخی غیرممکن باشد، تشابهی با شخصیتهای دیگر داستان ندارد. او ظاهر میشود، مبارزه میکند و همانند تند بادی از میان میرود. زیرا به وسیلهی دهقانی که تحت مداوای اوست به بیماری مبتلا میشود. آنچه از شخصیت بازارف در ذهن میماند نیروی پشتکار خالصانه و قدرت درک عمیقا پیشروانهی اوست. در عین حال تورگینف خود اظهار میدارد که او عمیقا تحت تاثیر شخصیت بازارف بوده و حتا بعضی اوقات گیج شده و در برابر شخصیت روشنفکرِ بیپروای بازارف و در برابر خوانندگانی که سردرگم شده و عکسالعملهای یاغیگرایانه بروز میدهند، حیرتزده شده است. بعضی خوانندگان تصور میکنند که شخصیت بازارف حمله به " جوانی " است. بعضی دیگر شخصیت او را همانند یک قهرمان گرامی میدارند. هستند کسانی که اورا خطر ناک میدانند. ممکن است درباره بازارف به گونهای فکر کنیم که رمان "پدران و پسران " نتوانسته است شخصیت او را به خوبی ارایه کند این در حالیاست که دوستان او، خانواده گیرشف و حتا پدر و مادر پیر به زندگی خود ادامه میدهند وضعیت احساساتی ومبارزهجویانهی او بهعنوان یک روشنفکر او را جدا از داستان قرار می دهد و به عنوان یک شخصیت رامنشدنی و نامناسب از " جریان زندگی"کنار گذارده میشود. همین برخوردها به صورت صریح تر در کتاب جویس بیان شده است.در دورهی اولیهی زندگی، او میان تایید نهادهایی همانند کلیسا، آموزش و پرورش، ، ناسیونالیسم ایرلندی از یک طرف و خودپسندی سرسختانهی خودش بهعنوان روشنفکریغیرالهی از طرف دیگر در نوسان است.
سیموس دین (10) بررسی جالبی درباره کتاب " سیمای هنرمند جوان" جویس دارد. او میگوید:"این اولین رمان به زبان انگلیسی است که اشتیاق برای فکر کردن در آن بهطور کامل ظاهر شده است. تا قبل از این رمان، قهرمانان دیکنز، تاکری، آستین وهاردی و حتا جرج الیوت مردان و زنان جوانی هستند که توجهی به حیات فکر در جامعه ندارند. در حقیقت برای دورالوس جوان، فکر کردن یک نوع آزمون جهان است.« دین» کاملا حق داشت بگوید که قبل از دورالوس حرفهی روشنفکر تنها تجسم تناقضآمیز رمانهای انگلیسی است اما در این رمان چون استفان یک جوان شهرستانی و پرورش یافته محیط مستعمراتی است مقاومت آگاهانهی روشنفکر را قبل از آنکه تبدیل به یک هنرمند شود تقویت میکند.
در پایان داستان او مورد بی مهری قرار میگرید و از خانواده و محل زندگیش اخراج میشود و هر تفکری که ارایه میدهد تاثیرش کاهش شخصیت اوست بهطوری که او غالبا شخصیتی غمگین دارد. جویس همانند تورگینف، ناسازگاری میان روشنفکران جوان و جریان زندگی بشر را به صورت قانون در آورد. داستان او با زندگی مردجوانی آغاز میشود که در یک خانواده رشد میکند. سپس او به مدرسه و دانشگاه میرود، آنگاه یک سری یادداشتهای درهم و برهم استفان بهطور پراکنده میآید. از نظر او روشنفکر نباید تسلیم جریان عادی زندگی شود. در مشهورترین داستان تحقیقی، استفان تاکید بر کیش آزادمنشی روشنفکر دارد. گرچه مساله مهم در اظهارات استفان کم بها دادن جویس به مرد جوان است، آنجا که میگوید:" من میخواهم برای شما بگویم که چه چیز رامیخواهم انجام دهم و چهچیز را نمیخواهم انجام دهم. من نمیخواهم به آنچه اعتقاد ندارم خدمت کنم. خواه آن چیز منزل من نام داشته باشد یا سرزمین پدری یا کلیسا. من سعی خواهم کرد نوعی از زندگی و هنر را برای خود انتخاب کنم که بهطور آزادانه توان انجام آن را داشته باشم و برای دفاع از خودم تنها سلاحی را به کار میبرم که بتوانم از آن استفاده کنم. سلاح من عبارت است از آرامش، تبعید و تدبیر."
حتا در داستان اولیس، استفان را بیش از یک مردجوانِ مخالفِو لجباز نمیبینیم. آنچه در اعتقاد او برجسته است، تاکید او بر آزادی روشنفکر است .
این مساله عادی است که در شاهکار روشنفکر شخصیتی وجود داشته باشد که بیانگر اهداف او باشد. هدف فعالیت روشنفکر گسترش آزادی و دانش بشر است. به نظر من علیرغم اتهامات مکرری که به داستانهای روشنگرانه و آگاهگرانهی اوایل قرن بیستم زده میشود، آنها از اصالت برخوردار هستند. فیلسوف معاصر، لیوتارد میگوید: آن قهرمانیهای جاهطلبانهای که در سالهای اولیه مدرنیسم باب شده بود، در دورهی " پستمدرنیسم " جذابیت ندارد. بر طبق این نظریه، تجلیل از چنان داستانهایی جای خود را به مسایل منطقهای و بازی زبانی داده است. به عقیده لیوتارد روشنفکر " پست مدرن " امروزه از لیاقتها و صلاحیتها تجلیل میکند نه از ارزشهای عام، همانند حقیقت و آزادی.
من همواره فکر میکنم لیوتارد و پیروانش، تنبلی خود را حتا بالاقیدی پذیرفتهاند ونخواستها ند برای آنچه که برای روشنفکر باقی مانده است، بنیان صحیحی اتخاذ کنند، بنیانهای صحیحی که به رغم " پست مدرنیسم " وجود دارند. زیرا حکومتها هنوز آشکارا به مردم ستم میکنند. پایمال شدن حقوق انسانی همچنان پا برجاست و همکاری با حکومتها، هنوز به طور موثری صدای روشنفکران را خاموش میکند و انحراف روشنفکران از وظیفهی اصلیشان جریان دارد .
فلوبر در کتاب " ادبیات احساسی " با ناامیدی بسیار سخن میگوید و انتقاد بیرحمانهی او از روشنفکران بیش از دیگران است. فلوبر در دوره انقلاب 51- 1848 درفرانسه زندگی میکرد. در دورهای که تاریخدان مشهور، لوییس نامیر، آنرا انقلاب روشنفکران نامیده است. رمانهای فلوبر، تصویر رنگارنگی از زندگی سیاسی و غیرعادی روشنفکر در یک پایتخت قرن نوزدهم ارایه میدهد. شخصیتهای اصلی داستان او دو مرد جوان شهرستانی هستند به نام فردریک مور و چارلز سلوریزز که رفتار آنان به عنوان مردان جوان شهر و عدم توانایی آنان درخدمت به آرمانهای روشنفکری دریک دوره سخت، خشم فلوبر را برانگیخته است. بیشترین تحقیری که فلوبر به آنها روا میدارد مربوط به آن میشود که این جوانان بیش از آنچه که بودهاند، از خود انتظارداشتهاند و در نتیجهی این خودبزرگبینی برجستهترین نمایندگان روشنفکران دستخوش حوادث میشود. دو مرد جوان به عنوان حقوقدان، منتقد، تاریخدان، نویسنده، فیلسوف و تئوریسین مسایل اجتماعی با هدف خدمت به مردم اقدام به حرکت میکنند و در انتها مور با جاهطلبیهای روشنفکرانهاش به تحلیل میرود. پس از سالها او با تنبلی فکری و ناراحتی قلبی روزگار میگذراند. سلویرز تبدیل به یک مدیر مستعمره در الجزایر و منشی یک پاشا، مدیر یک روزنامه و مسوول تبلیغات و...میشود. در انتها مشاورهی حقوقی یک کمپانی صنعتی را میپذیرد.
شکست انقلاب 51-1848 فرانسه، برای فلوبر شکست نسل او بود. سرنوشت دو قهرمان داستان او، مورو و سلوریرز، بهصورت پیشگویانهای درهمریختگی روشنفکرانی را که جذب باجهای پرداختی جامعه مدرن شدهاند به تصویر میکشد. باجهایی همراه با هرج و مرج و خوشگذرانی و... که سرآمد همه آنها ژورنالیسم است و ژورنالیسمی که با دادن آگهیهای تبلیغاتی شهرتهای زودگذر، تضمین تداوم کار، همه و همه به صورتی تنظیم یافته و به گونهای عمل میکند که تمام ایدهها، قابل مارک خوردن باشند و تمام ارزشهای قابل استحاله شدن. تمام حرفهها به سطح بهدست آوردن پول و موقعیت اجتماعی تنزل کرده باشد. بیشتر صحنههای داستان فلوبر به صورت سمبولیک در اطراف مسابقات اسب دوانی، مجالس رقص، کافهها، فاحشه خانهها و آشوب و حرکتهای اجتماعی، تظاهرات و میتینگهای دستهجمعی شکل گرفته است و مورو سعی بر آن دارد که مداوما کار روشنگری و عشق را با هم انجام دهد، اما دایما از آن منحرف میشود.
بازارف، دودالوس و مورو افراطی هستند. اما آنها در خدمت هدفی هستند که رئالیسم داستانهای مختلف قرن نوزده به خوبی از ارایه آن برمیآید. وظایفش را در نشان دادن حرکت روشنفکران قرن نوزده به خوبی انجام میدهد. روشنفکرانی که مشکلات و آزمایشات متعددی را از سر میگذرانند. چه این قهرمانان وفادار به تفکر ایشان باشند یا از آن رویگردان شوند. مسایل آنها چیزی نیست که بهطور مشخص به همان صورت آموخته شود، بلکه تجربه شخصی است که همواره در برابر تهدید جامعه مدرن قراردارد. بیانات روشنفکر در بارهی یک موضع یا ارایه ایدههایی درباره جامعه برای مطرح کردن خود و یا جهت تجلیل از مقامات یا خدمت به بروکراتهای قدرتمند و کارفرمایان سخاوتمند نیست. بیانات روشنفکر ناشی از فعالیت خود اوست و بستگی به نوع آگاهیای دارد که با دقت در جریان تحقیقات فکری، حقوقی، اخلاقی بهدست آمده است و این دستآوردها، روشنفکر را در مسیر جریانات قرار میدهند. تسلط در به کارگیری " زبان " و نوآوری در آن دو وجه اساسی فعالیت روشنفکر است .
اما روشنفکر امروز چه وظیفهای دارد؟ به نظر من یکی از مهمترین و شرافتمندانهترین جوابها در برابر این سوال به وسیله سی رایت میلز جامعه شناس آمریکایی داده شده است. او روشنفکری شجاع، مستقل با نظرات مهیج اجتماعی است و توانایی زیادی برای بیان ایدههایش به صورت واضح و روشن دارد. در 1944 نوشت که روشنفکران مستقل یا با نوعی احساس دلسردکننده اقشارتحتستم اطراف خود مواجه اند یا وابستگی به نهادها و شرکتها و حکومتها را میپذیرند و عضو گروه نسبتا کوچکی از افراد حاشیهای میشوند که تصمیمات مهم، غیر مسوولانه و مستقل اتخاذ میکنند. اگر به عامل حقوقبگیر و خدمتگذاران جامعه صنعتی تبدیل شویم در آنصورت ارتباط خودرا با مخاطبین از دست میدهیم. در این صورت مفهوم " ارتباط موثر " که راه زندگی روشنفکر است از دست میرود و متفکر مستقل با انبوه مسایل تنها میماند. میلز چنین میگوید: " روشنفکران و هنرمندان مستقل با تعداد اندک باقیمانده، شخصیتهایی هستند که برای مقاومت و مبارزه در برابر نابودی حتمی موجودات زنده خودشان را آماده کردهاند. اندیشههای تازه میتواند با تفکرات کلیشهای مقابله کند که جامعه مدرن امروزی ما را به باتلاق آن راهنمایی میکند. جملههای هنر مردمی، و فکر مردمی بهطور فزایندهای با مسایل سیاسی در ارتباطند. به همین دلیل است که تلاش روشنفکر باید بر سیاست متمرکز شود. اگر متفکر نتواند خودش را با ارزش حقیقی مبارزه سیاسی درگیر کند، مسلما نمیتواند بهطور مسوولانه با کل تجربه زندگی خودرا وفق دهد ".(11)
این نوشته ارزش خواندن و دوباره خواندن را دارد. پراز راهنماییهای مهم و موکد است. سیاست در همه جا هست. هیچگونه راه گریزی به سمت هنر و اندیشه محض نیست. تئوری فوق مادی و بیطرفانه مفهومی ندارد. روشنفکران متعلق به زمان خود هستند. آنان که با اظهارات سیاسی دور هم جمع شدهاند و این بیانات واظهارات در اطلاعات و ارتباطات صنعتی تجسم یافته، این توانایی را دارند که در برابر فساد افکار، داستانسراییهای رسمی و مشروعیت بخشیدن به قدرت که به کمک رسانهها به حیات خود ادامه میدهند، مقاومت کنند. این مقاومت به گفته میلز به صورت تفکرات مخالف و بیپرده صورت میگیرد و روشنفکر با تمام آنچه که در توان دارد سعی میکند حقیقت را در برابر قدرت ابراز کند. (لازم به ذکر است که تنها رسانهها نیستند که در تحکیم وضع موجود موثرند. بلکه تمام تمایلات فکریای که در حفظ وضع موجود تلاش میکنند مسایل را به گونهای جلوه میدهند که غیر قابل شک و تردید باشد).
روشنفکر همواره میان تنهایی وصفبندی قراردارد و این مساله سادهای نیست. چقدر مشکل است که در طی جنگ خلیجفارس ( در برابر عراق) به شهروندان ایالات متحده یادآوری کنید که کشورشان در جنگ بیگناه و یا بیطرف نیست .(تهاجم به ویتنام و پاناما به وسیلهی سیاستبازان مصلحتا فراموش شده است.) و جز در خود ایالات متحده هیچکس قبول ندارد که امریکا ژاندارم جهانی باشد. به نظر من مسایل روشنفکران امروز تجدید دیدار با مسایل فراموش شده است. ارتباط با مسایلی است که امروز کنار گذارده شده است. ارایه راهی است که از جنگ و پیآمدهای ناگوار آن اجتناب شود.
نکته اصلی مسایل رایت میلز، رابطه فرد و تودهی مردم است. قدرتهای وسیعا سازمان یافته که شامل حکومتها و موسسات بزرگ هستند، در یکطرف قراردارند و در طرف دیگر محرومان. محرومانی که افراد پراکنده نیستند، بلکه انسانهایی فرودستند که شامل اقلیتها، ملیتها، حکومتهای کوچک، نژادها و فرهنگهای تحت ستماند. و میان آنان همواره یک اختلاف اساسی وجوددارد.
به نظر من هیچ شکی وجود ندارد که روشنفکران متعلق به طرف ضعیف و فرودست هستند. آنها باید رابین هود (11) باشند. این یک نقش ساده نیست و نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
در انتها به نظر من، روشنفکر نه منفعل است و نه معمار جامعه، بلکه شخصیتی است که مدام انتقاد میکند. بهگونهای که تمایل به پذیرش فرمولهای ساده و کلیشهای و از قبل تعیین شده ندارد و خودرا تسلیم آنچه قدرتمندان یا سنتهای جامعه ارایه میدهند نمیکند. در برابر قدرت و سنت نه تنها به صورت منفعل برخورد نمیکند، بلکه فعالانه آرزومند است که حقایق را به عموم مردم بگوید.
این مساله به مفهوم مخالفت دایمی با سیاست حکومت نیست. بلکه بهآن مفهوم است که حرفهی روشنفکر هوشیاری دایمی است. روشنفکر مدام به پیش میرود و به خودش اجازه نمیدهد که در نیمهی راه حقیقت بازایستند و تسلیم شود. این مساله در گرو یک واقعگرایی استوار است. شخص روشنفکر باید در برابر جاذبههای بیپایان نشر و سخنرانی در سطح رسمی از خودخواهیهای خود بگذرد که این مستلزم تلاش دایم، بیوقفه و پیگیر است.