تبليغاتX
مقالات علیرضا ثقفی خراسانی - روشن‏فکران

روشن‏فکران

ادوارد سعید

برگردان: علی‏رضا ثقفی

آیا روشن‏فکران قشری بسیار وسیع هستند یا محدود؟. آیا آنان یک گروه برگزیده از مردم‏اند؟ میان دو توصیف مشهوری که در قرن بیستم از روشن‏فکران ارایه شده است، از این نظر اختلاف اساسی وجود دارد. آنتونیو گرامشی، سوسیالیست ایتالیایی، روزنامه‏نگارفعال و فیلسوف سیاسی برجسته که در دوره‏ی حکومت موسولینی میان سال‏های 37-1926در زندان بود.، در یادداشت‏های زندان خود نوشت: همه‏ی مردم روشن‏فکر هستند، هر چند ممکن است بگوییم همه‏ی مردم در جامعه عملکرد روشن‏فکر را ندارند.(1) زندگی گرامشی نمونه‏ای است از نقشی که او برای روشن‏فکر قائل بود. او در عین حال که سازمانده مبارزات کارگران بود، استاد واژه‏شناسی، روزنامه‏نگار و یکی از آگاه‏ترین تحلیل‏گران اجتماعی بود. هدف وی تنها بوجود اوردن یک جنبش اجتماعی نبود، بلکه تلاش می‏کرد تا همراه با جنبش اجتماعی یک بنیان فرهنگی نیز به‏وجود آورد.

گرامشی اعتقاد داشت کسانی که نقش روشن‏فکر را در جامعه بازی می‏کنند به دو بخش تقسیم می‏شوند: اول روشن‏فکران سنتی نظیر معلمان، متخصصان و کارمندان که نسل‏اندر‏نسل به کار یک‏نواخت خود ادامه می‏دهند،. دوم روشن‏فکران سازمان‏یافته که. گرامشی آنان را مستقیما در ارتباط با طبقات و نهادهایی می‏داند که روشن‏فکران را برای سامان‏دادن به منافع خود تربیت می‏کنند و شرکت‏های سرمایه‏داری در کنار خودشان تکنسین‏های صنعتی، متخصصان اقتصاد سیاسی، آموزش و پرورش، حقوق‏دانان و ... را به‏وجود می‏آورند.(2)

بر طبق نظر گرامشی، متخصصان اطلاع رسانی و ارتباطات اجتماعی که تکنیک‏هایی را برای بدست آوردن سهم بیشتر در بازار برای یک کمپانی (مثلا مواد شیمیایی  یا ارتباطات) اختراع می‏کنند، دارای سازمان روشن‏فکری هستند. گرامشی معتقد است روشن‏فکران سازمان یافته به‏طور فعال با جامعه پیوند دارند و مدام سعی دارند برای گسترش بازارها و جلب رضایت مردم افکار را تغییردهند. در حالی که معلمان و محققان که به نظر می‏رسد کم و بیش در یک جا باقی می‏مانند برای سال‏های طولانی کاری یکنواخت را انجام می‏دهند و شباهتی به آن روشن‏فکرانی ندارند که بطور سازمان یافته در حرکت‏اند.

جولین بندا در نقطه‏ی مقابل گرامشی قراردارد. او روشن‏فکران را همانند دسته‏ی کوچکی از اقشار برگزیده و فلاسفه نخبه‏ای می‏داند که عطیه‏های معنوی هستند و آگاهی نوع بشر را شکل می‏دهند. بندا در مقاله‏ی "خیانت روشن‏فکران" به جای آن‏که زندگی روشن‏فکری را مورد بررسی قراردهد، بیشتر به روشن‏فکرانی حمله می‏کند که به اعتقادات خود پشت کرده‏اند و اصول خود را مورد مصالحه قرارداده‏اند. او از تعداد کمی شخصیت‏های برجسته به عنوان روشن‏فکران واقعی نام می‏برد. سقراط و مسیح بارها مورد توجه او قرار می‏گیرند و از شخصیت‏های برجسته‏ی معاصر نظیر اسپینوزا، ولتر و ارنست رنان نیز نام می‏برد. به نظر او روشن‏فکران واقعی خالق اندیشه‏اند. آنان تک ستار‏‏‏‏‏گانی هستند که تنها معیارهای فناناپذیری از حقیقت و عدالت را مورد تایید قرارمی‏دهند که قطعا این جهانی نیست. از نظر بندا آنان نخبگانی هستند که با عوام‏الناس فرق دارند. آن‏ها انسان‏هایی هستند که از پیشرفت‏های مادی بهره می‏گیرند، از نظر فردی رشد می‏کنند و در صورت امکان مناسبات نزدیکی با قدرت‏های مادی دارند. او می‏گوید: " روشن‏فکران واقعی آن‏هایی هستند که در فعالیت‏های‏شان به دنبال  نتایج عملی نیستند. تمام آن‏ها به‏دنبال کسب لذت شخصی از کار هنری، علمی  یا تفکرات متافیزیکی هستند، به‏طور خلاصه پیش‏رفت غیرمادی دارند و به این ترتیب به‏طور قطع درباره آنان می‏توان گفت:"معبود دنیوی ندارند."

در عین حال، مثال‏های بندا کاملا مشخص می‏کند که او به "اندیشه"، "رهایی مطلق"، "دیگر جهانی"، "برجِ عاج"، "در خود فرورفتن"، مسایل پیچیده و موضوعات پنهانی صحه نمی‏گذارد. از نظر او روشن‏فکر واقعی زمانی که با اشتیاق فوق‏العاده و پیروی از اصول، فساد را تقبیح و از منافع ستم‏کشان حمایت می‏کند و حاکمیت ظالم را به مبارزه می‏طلبد، وظیفه‏ی خود را انجام می‏دهد. او می‏گوید: " لازم به یادآوری است که چ‏گونه فنلون و ماسیملون جنگ‏های لویی 14 را تقبیح کردند. چگونه ولتر تخریب پالاتیت ، رنان خشونت ناپلئون، باکلی ناشکیبایی انگلستان در برابر فرانسه و در دوره‏ی معاصر، نیچه وحشی‏گری آلمان را در برابر فرانسه محکوم کردند.(3)

به نظر بندا مشکلات مهم جامعه امروز به مسائلی همانند جای‏گزینی ارزش‏های اخلاقی با چیزهای شبیه به "سازمان دادن و یا تحریک احساسات عمومی " مربوط می‏شود. این تحریک احساسات بامسائلی همانند فرقه‏گرایی،تحریکات قومی، جنگ‏های ناسیونالیستی و منافع طبقاتی ایجاد میشوند.

نوشته‏های بندا مربوط به سال 1927 است، زمانی که هنوز رسانه‏های عمومی به صورت وسیعی گسترش نیافته بودند. در آن موقع او هنوز نمی‏دانست که به خدمت گرفتن روشن‏فکران برای تحریک احساسات در برابر دشمن چقدر مهم است. سیستم کاملی از تبلیغات جدید که بتواند حقایقی همانند شجاعت و شرافت ملی را وارونه تعبیر کند، چگونه است.  بندا هنگام ارائه مجموعه نظریه‏های غیرقابل‏انعطاف خود  درباره‏ی ماموریت روشنفکران دقت وموشکافی لازم راندارد. طبق نظر بندا روشن‏فکران واقعی خطر شکنجه و تبعید و اعدام را در نظر دارند. آن‏ها شخصیت‏های سمبلیک دارند که با گردن‏فرازی‏شان از دیگران مشخص‏اند و از حرکات عملی فاصله می‏گیرند. با این تعریف‏ها روشن‏فکران از نظر بندا نمی‏توانند زیاد باشند  یا به‏طور عادی در حال گسترش باشند. آن‏ها افراد دقیقی هستند و شخصیت‏های قوی دارند. علاوه بر ان، دایما با وضعیت موجود مخالفت می‏کنند. به همین دلایل روشن‏فکرانی که بندا از آنان صحبت می‏کند، تعداد کمی از مردان برجسته هستند (او هیچ‏گاه زنان را به حساب نمی‏آورد) که فریادهای بلند آنان و نفرین‏های خشن آنان از فراز، انسان‏ها را مورد خطاب قرارمی‏دهد. بندا هیچ‏گاه نمی‏گوید که این مردان چگونه به حقیقت دست می‏یابند و آیا تلاش آنان برای دست‏یافتن به اصول ازلی از مسیر‏های غیرمادی است یا نه؟

بدون شک روشن‏فکر واقعی به صورتی که بندا تصویر می‏کند، جالب است. بسیاری از نمونه‏‏هایی که به‏صورت مثبت یا منفی ارایه می‏دهد، قابل تعمق‏اند به عنوان مثال: دفاع ولتر از خانواده‏ی داگلاس یا برعکس وحشت ناسیونالیسم از نویسندگان فرانسوی‏ای نظیر موریس بررا، کسی‏که بندا رمانتیسم خشن و تحقیرآمیزی به نام " شرافت ملی " فرانسه را به او نسبت می‏دهد(4) نمونه‏‏های آن هستند. روحیه‏ی بندا تحت تاثیر مساله‏ی دریفوس و مسایل جنگ جهانی اول شکل گرفت .هر دوی این‏ها آزمایش سختی برای روشن‏فکران بودند. در چنین شرایطی روشن‏فکران باید یکی از این دو گرایش را انتخاب می‏کردند: یا شجاعانه در برابر گرایشات نادرست نظامی‏گری، نٍژادپرستانه و احساسات ناسیونالیستی موضع‏گیری کنند یا مطیعانه و گله‏وار حرکت کنند و از محکومیت غیرمنصفانه‏ی افسر یهودی، آلفرد دریفوس، حمایت کنند و برای تحریک جنگ، شعارهای وطن‏پرستانه سر دهند. بندا، پس از جنگ جهانی دوم کتابش را دوباره چاپ کرد..ا ین بار یک سری حملات را به روشن‏فکرانی که با نازیسم هم‏کاری کرده بودند یا غیرمنتقدانه از کمونیسم دفاع کرده بودند به آن اضافه کرد اما مساله‏ی مهم واصولی در کار بندا این است که او روشن‏فکران را به‏عنوان بخشی مجزا بررسی می‏کند.او روشن‏فکر را فردی می‏داند که قادر است حقیقت را در برابرقدرت بیان کند وبا حرات سخن بگوید به‏گونه‏ای که هیچ قدرت جهانی، هر چند بزرگ وبا ابهت، نتواند او را از بر خورد نقادانه و نکته‏سنجانه باز دارد.(در حقیقت بندا مخالفان نظام حاکم را روشن‏فکر می‏داند وموافقان را    روشن‏فکر نمی‏داند). اما تحلیل گرامشی از روشن‏فکر به‏عنوان کسی که عمل‏کرد خاصی در جامعه دارد، از آن‏چیزی که بندا ارائه می‏دهد به واقعیت نزدیک‏تر است. به‏خصوص در انتهای قرن بیستم در شرایطی قرار داریم که انبوه حرفه‏های جدید، نظیر مجریان رادیو و تلویزیون، محققان حرفه‏ای، تحلیل‏گران، کارمندان کامپیوتری، ورزش‏کاران، حقوق‏دانان، روزنامه‏نگاران، مشاوران، مدیران، کارشناسان‏ سیاسی، مشاوران حکومتی، نویسندگان، گزارش‏گران و... اندیشه‏های گرامشی را تایید می‏کند.از نظر گرامشی هر کسی که در حوزه‏ی مربوط به تولید یا علوم کار می‏کند،یک روشن‏فکر است. در بسیاری از جوامع صنعتی شده غرب تناسب میان دانش صنعتی و آن‏هایی که تولید فیزیکی واقعی را انجام می‏دهند، به نفع دانش صنعتی دگرگون شده است.جامعه‏شناس امریکایی، الوین گلدنر، چند سال پیش گفت که روشن‏فکران طبقه‏ی جدیدی هستند و مدیران امروزه شادمان هستند که جای‏گزین طبقات قدیمی و کهنه شده‏اند. در عین حال گلدنر گفت:همانند عناصر تعالی‏طلب، روشن‏فکران با انبوه مردم سرو کار ندارند، بلکه روشن‏فکران تبدیل به اعضای فرهنگ استدلالی شده اند(5) هر گروه از روشن‏فکران اعم از نویسنده، ویرایش‏گر، استراتژیست نظامی، حقوق‏دان بین‏المللی و دیگران به‏زبان مخصوصی صحبت می‏کنند و رفتار خاصی را ارائه می‏دهند که برای مردم غیرمتخصص فهم آن مشکل است. فیلسوف فرا نسوی، میشل فاکولت، می‏گوید: روشن‏فکران بین‏المللی همانند سارتر، جای‏گاه خودشان را به‏عنوان روشن‏فکر خاص یافته‏اند. آن‏ها کسانی هستند که بر طبق یک برنامه‏ کار می‏کنند و برای به کارگیری تجربیات خود توانایی لازم را دارند.(6)در این‏جا فاکولت به طور خاص روبرت اپنهایمر، فیزیکدان امریکایی، را مثال می‏آورد.او آن زمان که پروژه‏ی بمب اتمی، لوس آلموس را در سال 45- 1942 سازماندهی کرد و سپس تبدیل به یک کمیسر مسایل علمی در ایالات‏متحده شد، خارج از حوزه‏ی تخصصی خودش حرکت کرد.

امروزه روشن‏فکران در سطح وسیعی گسترش یافته‏اند و خود موضوع مطالعه شده‏اند.(موضوعی که به دنبال پیش‏نهاد اولیه‏ی گرامشی در یادداشت‏های زندان ادامه یافت). او برای اولین بار روشن‏فکران را به عنوان اساس کارکنان جامعه‏ی مدرن ونه به‏عنوان یک طبقه‏ی اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد. قرار دادن کلمات "از" و"و"بعد از کلمه‏ی روشن‏فکر که همراه خود مجموعه‏ای از مطالعات را در باره‏ی روشن‏فکران به دنبال دارد، وسعت و اهمیت مسائل روشن‏فکران را در برابر ما قرار می‏دهد. هزاران روشن‏فکر، تاریخ‏دان، جامعه‏شناس در جامعه وجود دارند. هر ناحیه‏ای از جهان روشن‏فکران خاص خود را بوجود آورده است و هربخش از آنان مورد بحث و مناظره‏ی پرحرارت و شدید قرار گرفته‏اند. هیچ انقلاب بزرگی در تاریخ بدون روشن‏فکران صورت نگرفته است وبر عکس هیچ حرکت ضد انقلابی بزرگی بدون روشن‏فکران به سامان نرسیده است.روشن‏فکران پدران ومادران جنبش‏ها وهم‏چنین فرزندان و نوه‏های آن نیز هستند. همواره این خطر وجود دارد که موقعیت وتفکرات روشن‏فکران درانبوه جزئیات محو شود و  روشن‏فکران در جریان‏های اجتماعی به حرفه‏ای‏ها یا افراد دیگری تبدیل شوند.

آن‏چه من می‏خواهم در این بحث‏ها مورد مطالعه قرار دهم، تطابق مسایل انتهای قرن بیستم با موضوعاتی است که گرامشی عنوان کرده است. می‏خواهم تا کید کنم که روشن‏فکر فردی با نقش ویژه‏ی اجتماعی است که نمی‏تواند حرفه خود را کم‏رنگ کند و سطح خود را پایین آورد. او عضوی صلا حیت‏دار و وابسته به طبقه‏ی اجتماعی است که موضع خاص خودش را دارد. مساله‏ی اصلی در بحث من این است که روشن‏فکر فردی است که به او این توانایی داده شده‏است که سخن‏گو و بیان‏کننده‏ی یک نظریه، یک وضعیت و یک تفکر برای مردم باشد. روشن‏فکر به طور مشخص جای‏گاه خاصی برای به نمایش گذاردن مسائل نادرست دارد و نمی‏تواند برای خود نقش دیگری قائل باشد. روشن‏فکر باید با جزم‏گرایی و انجماد فکری مبارزه کند و خود به‏وجودآورنده‏ی آن‏ها نباشد. او باید فردی باشد که به سادگی با حکومت و موسسات بزرگ هم‏کاری نکند.کار مشخص او بیان کردن حقوق تمام مردم است که به‏طور عادی فراموش یا کنار گذارده شده است. به این ترتیب مبنای روشن‏فکر اصول عام است که این اصول عبارتند از اینکه: تمام انسان‏ها برداشت‏های معینی از مسائل مربوط به آزادی‏ها و حقوق‏اجتماعی دارند. آزادی‏ها و حقوق انسانی‏ در برابر همه قدرت‏ها وملیت‏ها یک‏سان است و روشن‏فکر باید پای‏مال شدن و نابودی این حقوق را افشا کند و شجاعانه در برابر به‏دست آوردن آن ایستادگی کند."این مساله از نظر فردی و پیوند با جامعه نیز مطرح است. من به عنوان یک روشن‏فکر مسایل مربوط به خودم را در برابر مخاطبین ابراز می‏کنم و این‏که چگونه آن‏ها را تنظیم کنم، اهمیت چندانی ندارد. این مساله اهمیت چندانی ندارد که من این مسایل را به‏عنوان کسی که سعی در گسترش آزادی وحقوق انسانی دارد برای خودم مطرح می‏کنم یا نه.   من این مسایل را می‏گویم و می‏نویسم زیرا در برابر هر واکنشی این مسایل اعتقادات من هستند. علاوه بر آن دیگران نیز به دنبال همین خواسته ها هستند. به این ترتیب دنیای عمومی و خصوصی به هم پیوند خورده است. تاریخ من، نوشته‏‏های من، ارزش‏های من و شرایط من که بازتاب تجربیات من است از یک طرف و چگونگی ورود و ارتباط این تجربیات با جهان اجتماعی، آن‏جا که مردم درباره‏ی جنگ، آزادی، حقوق اجتماعی تصمیم می‏گیرند، از طرف دیگر درهم‏آمیخته‏اند. در چنین وضعیت دنیای خصوصی روشن‏فکر وجود ندارد. از لحظه‏ای که شما کلمات را به زبان می‏رانید و سپس آن‏ها را چاپ می‏کنید وارد جهان اجتماعی شده‏اید. هیچ روشن‏فکری به "تنهایی" وجود ندارد. شخص روشن‏فکر همواره به‏صورت رییس، سخن‏گو  یا سمبل یک وضعیت، حرکت و موضوع، عرض اندام می‏کند. گر چه همواره احساسات شخصی و انحراف‏های شخصی وجود دارد. مهم آن‏است که یک روشن‏فکر مخاطبان خود را خوب درک کند. برآشفتگی، مخالفت و عدم رضایت مخاطبین اهمیت زیادی دارد.

به‏طور کلی روشن‏فکر بیان کننده مسایل است. اوکسی است که علی‏رغم همه موانع، نظرات و خواسته‏های خود را بیان می‏کند. بحث من آن‏است که روشن‏فکران افرادی هستند که هنر بیان کردن دارند واین بیان می‏تواند به صورت‏های مختلف در سخن‏رانی، نوشته، آموزش یا حضور در رسانه‏ها باشد. این حرفه آن‏قدر مهم است که برای همه مردم شناخته شده است و با تعهد، خطر، آسیب‏پذیری و شجاعت هم‏راه است. مثلا هنگامی که من نوشته‏های برتراند راسل  یا ژان پل سارتر را می‏خوانم، لحن مخصوص و بحث‏های خاص آنان مرا تحت تاثیر قرارمی‏دهد. بدان سبب که آنان به آن‏چه می‏گویند اعتقاد دارند. آنان نمی‏توانند به خاطر عمل‏کردهای نامشخص و یا ملاحظات بوروکراتیک راه خطا بروند .

در مطالعاتی که درباره روشن‏فکران صورت گرفته، خصوصیات زیادی از آنان ارایه نشده است. تاثیر عمل‏کرد واقعی، کارهای برجسته و تمام آن‏چه که نیروی حیاتی یک روشن‏فکر را تشکیل می‏دهد، به اندازه کافی به تصویر کشیده نشده است. اسحاق برلین، نویسنده روسی قرن نوزده در حالی که تحت تاثیر رمانتیسیم آلمان قرن نوزده قرار دارد چنین می‏گوید: " مخاطبین آگاهی را به‏وجود می‏آورند و او به‏طور کلی آن‏ها را تایید می‏کند." (7) به‏نظر من بعضی مسایل وابسته به نقش روشن‏فکر مدرن است. این همان چیزی است که وقتی روشن‏فکری نظیر سارتر رادرنظر می‏آوریم، وضعیت شخصی، اصالت فردی، تاثیر مشخص و خطری را که در باب مسایل مستعمراتی به جان خریده است یا موضع‏گیری‏های اورا مد نظر داریم ، تعهدا درباره  تضادهای اجتماعی، که دوستان را شاد و مخالفان او را خشمگین کرده است،. وقتی ما درباره‏ی درگیری سارتر با سیمون دوبوار مطالعه می‏کنیم یا مناظره‏ی او با کامو را در نظر می‏آوریم یا همکاری با جین جنت را می‏بینیم، همواره سارتر را در محیط اطرافش محور قرار می‏دهیم. در حقیقت در چنین محیط و چنین حوزه‏هایی سارتر، "سارتر" بود. همان شخصی که مخالف درگیری فرانسه در الجزایر و ویتنام بود بدون توجه به ضعف‏ها و ناتوانایی‏های او به‏عنوان یک روشن‏فکر، مجموعه‏‏ی روابط و ناتوانی‏های اوشرایطی را به‏وجود آورد که به گفته‏های او منجر شد و او را نه به عنوان یک واعظ اخلاقی بلکه به‏عنوان یک روشن‏فکرمعرفی کرد.

در زندگی مدرن امروز ما می‏توانیم بیانات روشن‏فکران را به سادگی مشاهده کرده و درک کنیم و دیگر به پخش افکار پنهانی  یا به‏راه افتادن جنبش‏های اجتماعی وسیع برای اشاعه اظهارات روشن‏فکر نیازی نیست .(8) بلکه می‏توان به‏طور کاملا خاص، با انجام کار برجسته اجتماعی و حیاتی که در ارتباطی نزدیک با زندگی روشن‏فکر است، همانند یک نمایش‏نامه یا داستان مطالب روشن‏فکرانه را ارایه داد.

امروز نمایش‏نامه یا داستان ماده‏ی خامی برای رشته‏ی خاص جامعه شناسی نیست، بل‏که زمینه‏هایی برای ارایه نظرات و مسایل اجتماعی است. مسایلی که برای اولین بار در انتهای قرن نوزده و اوایل قرن بیستم در کتاب " پدران وپسران ِ" تورگنیف و" تعلیم و تربیت احساساتی ِ" فلوبرو " سیمای هنرمند جوانِ" جویس بیان شد، عمیقا واقعیت‏های اجتماعی را تحت تاثیر قرارداد و با ظهور ناگهانی عنصری جدید به نام روشن‏فکر جوان مدرن مسایل تغییر کرد.(9)

تصویری که تورگینف از عقب ماندگی روسیه در دهه 1860 ارایه می‏دهد،چکامه‏وار و ساده است. او روسیه‏ی آن زمان را چنین تصویر می‏کند :" مردان جوانی که زندگی را از پدران‏شان به ارث برده‏اند، ازدواج می‏کنند و دارای فرزند می‏شوند و زندگی را کم و بیش به همان شکل ادامه می‏دهند. این وضع بدون تغییر است تا یک آنارشیست و شخصیت کاملا شکل یافته به نام بازارف وارد زندگی آنان می‏شود. اولین چیزی که توجه مارا به خود جلب می‏کند آن است که او وابستگی‏اش را به والدین  کنار گذارده و پیش از آن‏که فرزند خانواده باشد، دارای یک شخصیت خود ساخته است که با عادات و مسایل نادرست کلیشه‏ای معمول مقابله می‏کند. او بیش‏تر به ارزش‏های علمی و غیر احساسی که پیش‏رو و عقلانی هستند تاکید می‏کند.

تورگینف می‏گوید: " نمی‏خواهد بازارف را خیلی بزرگ کند، آن‏جا که بازارف خانواده کیرشف را استهزا می‏کند و هنگامی که پدر میان‏سال خانواده با شابرت بازی می‏کند بازارف با صدای بلند به او می‏خندد، بی‏احساس، خشن و بی‏عاطفه است. بازاراف ایده‏های ماتریالیسم علمی آلمان را مطرح می‏کند و می‏گوید: طبیعت برای او معبد نیست بلکه محل کار است. " و وقتی عاشق انا سرگئی نوا می‏شود، دختر جلب او شده اما وحشت‏زده است. برای دختر بی‏قید و بند بودن او تلاش آنارشیستی روشن‏فکر بود که هرج‏و‏مرج را پیش‏نهاد می‏کرد. وقتی که دختر با اوست می‏گوید: " بودن با او همانند پس و پیش رفتن در لبه‏ی پرتگاه است. "زیبایی و جذابیت رمان" پدران و پسران " در آن‏است که تورگینف یک ناسازگاری میان روسیه‏ای که تحت حکومت خانواده‏هاست با عشق و مهر فرزندی ارایه می‏دهد و هم‏زمان با آن روش قدیمی انجام کار و نیروی پوچ‏گرایانه و مخرب بازارف را به نمایش می‏گذارد. شخصیت بازارف که به نظر می‏رسد تصور او از نظر تاریخی غیرممکن باشد، تشابهی با شخصیت‏های دیگر داستان ندارد. او ظاهر می‏شود، مبارزه می‏کند و همانند تند بادی از میان می‏رود. زیرا به وسیله‏ی دهقانی که تحت مداوای اوست به بیماری مبتلا می‏شود. آن‏چه از شخصیت بازارف در ذهن می‏ماند نیروی پشت‏کار خالصانه و قدرت درک عمیقا پیش‏روانه‏ی اوست. در عین حال تورگینف خود اظهار می‏دارد که او عمیقا تحت تاثیر شخصیت بازارف بوده و حتا بعضی اوقات گیج شده و در برابر شخصیت روشن‏فکرِ بی‏پروای بازارف و در برابر خوانندگانی که سردرگم شده و عکس‏العمل‏های یاغی‏گرایانه بروز می‏دهند، حیرت‏زده شده است. بعضی خوانندگان تصور می‏کنند که شخصیت بازارف حمله به " جوانی " است. بعضی دیگر شخصیت او را همانند یک قهرمان گرامی می‏دارند. هستند کسانی که اورا خطر ناک می‏دانند. ممکن است درباره بازارف به گونه‏ای فکر کنیم که رمان "پدران و پسران " نتوانسته است شخصیت او را به خوبی ارایه کند این در حالی‏است که دوستان او، خانواده گیرشف و حتا پدر و مادر پیر به زندگی خود ادامه می‏دهند وضعیت احساساتی ومبارزه‏جویانه‏ی او  به‏عنوان یک روشن‏فکر او را جدا از داستان قرار می دهد و به عنوان یک شخصیت رام‏نشدنی و نامناسب از " جریان زندگی"کنار گذارده می‏شود. همین برخوردها به صورت صریح تر در کتاب جویس بیان شده است.در دوره‏ی اولیه‏ی زندگی، او میان تایید نهادهایی همانند کلیسا، آموزش و پرورش، ، ناسیونالیسم ایرلندی از یک طرف و خودپسندی سرسختانه‏ی خودش به‏عنوان روشن‏فکری‏غیرالهی از طرف دیگر در نوسان است.

سیموس دین (10) بررسی جالبی درباره کتاب " سیمای هنرمند جوان" جویس دارد. او می‏گوید:"این اولین رمان به زبان انگلیسی است که اشتیاق برای فکر کردن در آن به‏طور کامل ظاهر شده است. تا قبل از این رمان، قهرمانان دیکنز، تاکری، آستین وهاردی و حتا جرج الیوت مردان و زنان جوانی هستند که توجهی به حیات فکر در جامعه ندارند. در حقیقت برای دورالوس جوان، فکر کردن یک نوع آزمون جهان است.« دین» کاملا حق داشت بگوید که قبل از دورالوس حرفه‏ی روشن‏فکر تنها تجسم تناقض‏آمیز رمان‏های انگلیسی است اما در این رمان چون استفان یک جوان شهرستانی و پرورش یافته محیط مستعمراتی است مقاومت آگاهانه‏ی روشن‏فکر را قبل از آن‏که تبدیل به یک هنرمند شود تقویت می‏کند.

در پایان داستان او مورد بی مهری قرار می‏گرید و از خانواده و محل زندگیش اخراج می‏شود و هر تفکری که ارایه می‏دهد تاثیرش کاهش شخصیت اوست به‏طوری که او غالبا شخصیتی غمگین دارد. جویس همانند تورگینف، ناسازگاری میان روشن‏فکران جوان و جریان زندگی بشر را به صورت قانون در آورد. داستان او با زندگی مردجوانی آغاز می‏شود که در یک خانواده رشد می‏کند. سپس او به مدرسه و دانشگاه می‏رود، آن‏گاه یک سری یادداشت‏های درهم و برهم استفان به‏طور پراکنده می‏آید. از نظر او روشن‏فکر نباید تسلیم جریان عادی زندگی شود. در مشهورترین داستان تحقیقی، استفان تاکید بر کیش آزادمنشی روشن‏فکر دارد. گرچه مساله مهم در اظهارات استفان کم بها دادن جویس به مرد جوان است، آن‏جا که می‏گوید:" من می‏خواهم برای شما بگویم که چه چیز رامی‏خواهم انجام دهم و چه‏چیز را نمی‏خواهم انجام دهم. من نمی‏خواهم به آن‏چه اعتقاد ندارم خدمت کنم. خواه آن ‏چیز منزل من نام داشته باشد یا سرزمین پدری  یا کلیسا. من سعی خواهم کرد نوعی از زندگی و هنر را برای خود انتخاب کنم که به‏طور آزادانه توان انجام آن ‏را داشته باشم و برای دفاع از خودم تنها سلاحی را به کار می‏برم که بتوانم از آن استفاده کنم. سلاح من عبارت است از آرامش، تبعید و تدبیر."

حتا  در داستان اولیس، استفان را بیش از یک مردجوانِ مخالفِو لجباز نمی‏بینیم. آن‏چه در اعتقاد او برجسته است، تاکید او بر آزادی روشن‏فکر است .

این مساله عادی است که در شاهکار روشن‏فکر شخصیتی وجود داشته باشد که بیانگر اهداف او باشد. هدف فعالیت روشن‏فکر گسترش آزادی و دانش بشر است. به نظر من علی‏رغم اتهامات مکرری که به داستان‏های روشن‏گرانه و آگاه‏گرانه‏ی اوایل قرن بیستم زده می‏شود، آن‏ها از اصالت برخوردار هستند. فیلسوف معاصر، لیوتارد می‏گوید: آن قهرمانی‏های جاه‏طلبانه‏ای که در سال‏های اولیه مدرنیسم باب شده بود، در دوره‏ی " پست‏مدرنیسم " جذابیت ندارد. بر طبق این نظریه، تجلیل از چنان داستان‏هایی جای خود را به مسایل منطقه‏ای و بازی زبانی داده است. به عقیده لیوتارد روشن‏فکر " پست مدرن " امروزه از لیاقت‏ها و صلاحیت‏ها تجلیل می‏کند نه از ارزش‏های عام، همانند حقیقت و آزادی.

من همواره فکر می‏کنم لیوتارد و پیروانش، تنبلی خود را حتا بالاقیدی پذیرفته‏اند ونخواسته‏ا ند برای آن‏چه که برای روشن‏فکر باقی مانده است، بنیان صحیحی اتخاذ کنند، بنیان‏های صحیحی که  به ‏رغم " پست مدرنیسم " وجود دارند. زیرا حکومت‏ها هنوز آشکارا به مردم ستم می‏کنند. پای‏مال شدن حقوق انسانی هم‏چنان پا برجاست و هم‏کاری با حکومت‏ها، هنوز به طور موثری صدای روشن‏فکران را خاموش می‏کند و انحراف روشن‏فکران از وظیفه‏ی اصلی‏شان جریان دارد .

فلوبر در کتاب " ادبیات احساسی " با ناامیدی بسیار سخن می‏گوید و انتقاد بی‏رحمانه‏ی او از روشن‏فکران بیش از دیگران است. فلوبر در دوره انقلاب 51- 1848 درفرانسه زندگی می‏کرد. در دوره‏ای که تاریخدان مشهور، لوییس نامیر، آن‏را انقلاب روشن‏فکران نامیده است. رمان‏های فلوبر، تصویر رنگارنگی از زندگی سیاسی و غیرعادی روشن‏فکر در یک پای‏تخت قرن نوزدهم ارایه می‏دهد. شخصیت‏های اصلی داستان‏ او دو مرد جوان شهرستانی هستند به نام فردریک مور و چارلز سلوریزز که رفتار آنان به عنوان مردان جوان شهر و عدم توانایی آنان درخدمت به آرمان‏های روشن‏فکری دریک دوره سخت، خشم فلوبر را برانگیخته است. بیش‏ترین تحقیری که فلوبر به آن‏ها روا می‏دارد مربوط به آن می‏شود که این جوانان بیش از آن‏چه که بوده‏اند، از خود انتظارداشته‏اند و در نتیجه‏ی این خودبزرگ‏بینی برجسته‏ترین نمایندگان روشن‏فکران دست‏خوش حوادث می‏شود. دو مرد جوان به عنوان حقوق‏دان، منتقد، تاریخ‏دان، نویسنده، فیلسوف و تئوریسین مسایل اجتماعی با هدف خدمت به مردم اقدام به حرکت می‏کنند و در انتها مور با جاه‏طلبی‏های روشن‏فکرانه‏اش به تحلیل می‏رود. پس از سال‏ها او با تنبلی فکری و ناراحتی قلبی روزگار می‏گذراند. سلویرز تبدیل به یک مدیر مستعمره در الجزایر و منشی یک پاشا، مدیر یک روزنامه و مسوول تبلیغات و...می‏شود. در انتها مشاوره‏ی حقوقی یک کمپانی صنعتی را می‏پذیرد.

شکست انقلاب 51-1848 فرانسه، برای فلوبر شکست نسل او بود. سرنوشت دو قهرمان داستان او، مورو و سلوریرز، به‏صورت پیش‏گویانه‏ای درهم‏ریخت‏گی روشن‏فکرانی را که جذب باج‏های پرداختی جامعه مدرن شده‏اند به تصویر می‏کشد. باج‏هایی همراه با هرج و مرج و خوش‏گذرانی و... که سرآمد همه آن‏ها ژورنالیسم است و ژورنالیسمی که با دادن آگهی‏های تبلیغاتی شهرت‏های زودگذر، تضمین تداوم کار، همه و همه به صورتی تنظیم یافته و به گونه‏ای عمل می‏کند که تمام ایده‏ها، قابل مارک خوردن باشند و تمام ارزش‏های قابل استحاله شدن. تمام حرفه‏‏ها به سطح به‏دست آوردن پول و موقعیت اجتماعی تنزل کرده باشد. بیش‏تر صحنه‏های داستان فلوبر به صورت سمبولیک در اطراف مسابقات اسب دوانی، مجالس رقص، کافه‏ها، فاحشه خانه‏ها و آشوب و حرکت‏های اجتماعی، تظاهرات و میتینگ‏های دسته‏جمعی شکل گرفته است و مورو سعی بر آن دارد که مداوما کار روشن‏گری و عشق را با هم انجام دهد، اما دایما از آن منحرف می‏شود.

بازارف، دودالوس و مورو افراطی هستند. اما آن‏ها در خدمت هدفی هستند که رئالیسم داستان‏های مختلف قرن نوزده به خوبی از ارایه آن برمی‏آید. وظایفش را در نشان دادن حرکت روشن‏فکران قرن نوزده به خوبی انجام می‏دهد. روشن‏فکرانی که مشکلات و آزمایشات متعددی را از سر می‏گذرانند. چه این قهرمانان وفادار به تفکر ایشان باشند  یا از آن روی‏گردان شوند. مسایل آن‏ها چیزی نیست که به‏طور مشخص به همان صورت آموخته شود، بل‏که تجربه شخصی است که همواره در برابر تهدید جامعه مدرن قراردارد. بیانات روشن‏فکر در باره‏ی یک موضع یا ارایه ایده‏هایی درباره جامعه برای مطرح کردن خود و یا جهت تجلیل از مقامات یا خدمت به بروکرات‏های قدرت‏مند و کارفرمایان سخاوت‏مند نیست. بیانات روشن‏فکر ناشی از فعالیت خود اوست و بستگی به نوع آگاهی‏ای دارد که با دقت در جریان تحقیقات فکری، حقوقی، اخلاقی به‏دست آمده است و این دست‏آوردها، روشن‏فکر را در مسیر جریانات قرار می‏دهند. تسلط در به کارگیری " زبان " و نوآوری در آن  دو وجه اساسی فعالیت روشن‏فکر است .

اما روشن‏فکر امروز چه وظیفه‏ای دارد؟ به نظر من یکی از مهم‏ترین و شرافت‏مندانه‏ترین جواب‏ها در برابر این سوال به وسیله سی رایت میلز جامعه شناس آمریکایی ‏داده شده است. او روشن‏فکری شجاع، مستقل با نظرات مهیج اجتماعی است و توانایی زیادی برای بیان ایده‏هایش به صورت واضح و روشن دارد. در 1944 نوشت که روشن‏فکران مستقل یا با نوعی احساس دلسردکننده اقشارتحت‏ستم اطراف خود مواجه اند  یا وابستگی به نهادها و شرکت‏ها و حکومت‏ها را می‏پذیرند و عضو گروه نسبتا کوچکی از افراد حاشیه‏ای میشوند که تصمیمات مهم، غیر مسوولانه و مستقل اتخاذ می‏کنند. اگر به عامل حقوق‏بگیر و خدمت‏گذاران جامعه صنعتی تبدیل شویم در آن‏صورت ارتباط خودرا با مخاطبین از دست می‏دهیم. در این صورت مفهوم " ارتباط موثر " که راه زندگی روشن‏فکر است از دست می‏رود و متفکر مستقل با انبوه مسایل تنها می‏ماند. میلز چنین می‏گوید: " روشن‏فکران و هنرمندان مستقل با تعداد اندک باقیمانده، شخصیت‏هایی هستند که برای مقاومت و مبارزه در برابر نابودی حتمی موجودات زنده خودشان را آماده کرده‏اند. اندیشه‏های تازه می‏تواند با تفکرات کلیشه‏ای مقابله‏ کند که جامعه مدرن امروزی ما را به باتلاق آن راهنمایی‏ می‏کند. جمله‏های هنر مردمی، و فکر مردمی به‏طور فزاینده‏ای با مسایل سیاسی در ارتباطند. به همین دلیل است که تلاش روشن‏فکر باید بر سیاست متمرکز شود. اگر متفکر نتواند خودش را با ارزش حقیقی مبارزه سیاسی درگیر کند، مسلما نمی‏تواند به‏طور مسوولانه با کل تجربه زندگی خودرا وفق دهد ".(11)

این نوشته ارزش خواندن و دوباره خواندن را دارد. پراز راهنمایی‏های مهم و موکد است. سیاست در همه جا هست. هیچ‏گونه راه گریزی به سمت هنر و اندیشه محض نیست. تئوری فوق مادی و بی‏طرفانه مفهومی ندارد. روشن‏فکران متعلق به زمان خود هستند. آنان که با اظهارات سیاسی دور هم جمع شده‏اند و این بیانات واظهارات در اطلاعات و ارتباطات صنعتی تجسم یافته، این توانایی را دارند  که در برابر فساد افکار، داستان‏سرایی‏های رسمی و مشروعیت بخشیدن به قدرت که به کمک رسانه‏ها به حیات خود ادامه می‏دهند، مقاومت کنند. این مقاومت به گفته میلز به صورت تفکرات مخالف و بی‏پرده صورت می‏گیرد و روشن‏فکر با تمام آن‏چه که در توان دارد سعی می‏کند حقیقت را در برابر قدرت ابراز کند. (لازم به ذکر است که تنها رسانه‏ها نیستند که در تحکیم وضع موجود موثرند. بل‏که تمام تمایلات فکری‏ای که در حفظ وضع موجود تلاش می‏کنند مسایل را به گونه‏ای جلوه می‏دهند که غیر قابل شک و تردید باشد).

روشن‏فکر همواره میان تنهایی وصف‏بندی قراردارد و این مساله ساده‏ای نیست. چقدر مشکل است که در طی جنگ خلیج‏فارس ( در برابر عراق) به شهروندان ایالات متحده یادآوری کنید که کشورشان در جنگ بی‏گناه و یا بی‏طرف نیست .(تهاجم به ویتنام و پاناما به وسیله‏ی سیاست‏بازان مصلحتا فراموش شده است.) و جز در خود ایالات متحده هیچ‏کس قبول ندارد که امریکا ژاندارم جهانی باشد. به نظر من مسایل روشن‏فکران امروز تجدید دیدار با  مسایل فراموش شده است. ارتباط با مسایلی است که امروز کنار گذارده شده است. ارایه راهی است که از جنگ و پی‏آمدهای ناگوار آن اجتناب شود.

نکته اصلی مسایل رایت میلز، رابطه فرد و توده‏ی مردم است. قدرت‏های وسیعا سازمان یافته که شامل حکومت‏ها و موسسات بزرگ هستند، در یک‏طرف قراردارند و در طرف دیگر محرومان. محرومانی که افراد پراکنده نیستند، بل‏که انسان‏هایی فرودستند که شامل اقلیت‏ها، ملیت‏ها، حکومت‏های کوچک، نژادها و فرهنگ‏های تحت ستم‏اند. و میان آنان هم‏واره یک اختلاف اساسی وجوددارد.

به نظر من هیچ شکی وجود ندارد که روشن‏فکران متعلق به طرف ضعیف و فرودست هستند. آن‏ها باید رابین هود (11) باشند. این یک نقش ساده نیست و نمی‏توان به سادگی از کنار آن گذشت.

در انتها به نظر من، روشن‏فکر نه منفعل است و نه معمار جامعه، بل‏که شخصیتی است که مدام انتقاد می‏کند. به‏گونه‏ای که تمایل به پذیرش فرمول‏های ساده و کلیشه‏ای و از قبل تعیین شده ندارد و خودرا تسلیم آن‏چه قدرت‏مندان  یا سنت‏های جامعه ارایه می‏دهند نمی‏کند. در برابر قدرت و سنت نه تنها به صورت منفعل برخورد نمی‏کند، بلکه فعالانه آرزومند است که حقایق را به عموم مردم بگوید.

این مساله به مفهوم مخالفت دایمی با سیاست حکومت نیست. بل‏که به‏آن مفهوم است که حرفه‏ی روشن‏فکر هوشیاری دایمی است. روشن‏فکر مدام به پیش می‏رود و به خودش اجازه نمی‏دهد که در نیمه‏ی راه حقیقت بازایستند و تسلیم شود. این مساله در گرو یک واقع‏گرایی استوار است. شخص روشن‏فکر باید در برابر جاذبه‏های بی‏پایان نشر و سخنرانی در سطح رسمی از خودخواهی‏های خود بگذرد که این مستلزم تلاش دایم، بی‏وقفه و پی‏گیر است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط علیرضا ثقفی خراسانی  |